با چشمها
|
نام اثر: با چشمها با چشمها «ــ ديديم |
|
گوشههایی از نوشتههای شاعران و نویسندهگان
|
نام اثر: با چشمها با چشمها «ــ ديديم |
|
|
نام اثر: نجوا ها
|
من و تو كم خوانديم |
|
نام اثر: لالا لالا دیگه بسه گل لاله لالالالا ديگه بسه گل لاله لالا لالا دیگه بسه گل لاله نترس از گولهی دشمن گل لادن |
دوباره قد بکش تا اوج فواره |
( به خاطر ماه بهمن كه ياد آور انقلاب ايران است !!! )
شب رفت
ماه رفت
ستاره رفت
اما سحر نرسید !
تاریکی موندگار شد !
روز ِ دگر ، نرسید !
...
گل کو ؟
باغ کو ؟
بهار کجاست ؟
این جا همش کویره !
دستای باغبون کجاست ؟ غنچه داره می میره !
رود امید و آرزو ، رفت و رسید به مرداب !
چشمه شالی خشکید ! دریای عشق شد سراب !
...
آرش سبحانی
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
میدهد آزارم
غرق این پندارم
که چرا ،
خانه کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق
در آمد (از منظومه آبی، خاکستری، سیاه)
|
نام اثر: عروسک كوكی عروسک كوكی
میتوان ساعات طولانی
میتوان با پنجههای خشك
كودكی با بادبادكهای رنگیش
میتوان بر جای باقی ماند
میتوان فریاد زد
میتوان در بازوان چیره یك مرد
میتوان در بستر یك مست، یك دیوانه، |
میتوان با زیركی تحقیر كرد
میتوان یك عمر زانو زد
میتوان چون صفر
میتوان چشم تو را در پیله قهرش
میتوان زیبایی یك لحظه را با شرم
میتوان در قاب خالی مانده یك روز
میتوان با صورتكها رخنه دیوار را پوشاند
میتوان همچون عروسكهای كوكی بود
میتوان با هر فشار هرزه دستی |
|
با خود شبی به سیر و سفر رفتم آنگاه با من، آنگاه، |
پرسیدمش که رود آن خشمناک رود ناگاه ایستاد گفتی چه؟ لختی سکوت کرد هیهات! آنگاه میگریست، این جای گریه نیست دیم صدای هق هق او اوج میگرفت بگذر ز گریه مرد در پاسخم سرود: آری، شگفت رود! آنگاه می فروش هنوز هم ؟ خندید، یعنی، میگفت: گفتم: |
شاید بیشتر شعرهای برشت به شکل نثر برگردان شده باشد، اما به هر حال،
دو برگردان از یک اثر وی را در زیر آوردهام. امید است همهگی بر مراتب فضل خود
قانع مباشیم و بهدانچه میدانیم بسنده نكنیم!
|
سپاس داریم فراگیری
را فراگیرید سادهترین چیزها را. دانش اندوز، جوینده علم باش! ای برادر، از سووال كردن مهراس |
در ستایش آموختن یاد بگیر، سادهترین چیزها را
! ای آن كه در تبعیدی ، یاد بگیر
!
|
چه کسی می خواهد من و تو ما نهشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یک پارچه گی را در شرق
باز برپا نکنیم؟
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نهکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخید؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟
تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ، همه بر می خیزند
احمد شاملو گزینهیی از اشعارش از 1358 تا سال 1369 را تحت عنوان «مـدایـح بـی صـلـه» چاپ کرد. گوشههایی از اثری با عنوان « پـیـغــام » از آن مجموعه را در ادامه مینویسم.
|
... - آه، مختوم قلی این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی ]می گذرد بر دو چشم نگران من ؟ این چه پیغام پر از رمز پر از رازیست که کشد عربده بیگفتار این چنین از تک کابوس شبان من ؟ خواب ِ سنگین پریشانیست لیک اشارت به مجازش نیست به گمان من . خواب می بینم چند تن مَردیم در ظلمات ِ قیرین ِ شبان گاهی که به گورستانی بی تاریخ پی چیزی میگردیم . ... بیل و کج بیل و کلنگ بی امان در کار است تا ز رازی که به کشفاش میکوشیم پرده بردارد . ( آه مختوم قلی بارهها دیدهام این رویا را با سری خالی با نگاهی عریان ) ناگهان مدخل ِ سردابی آنک ! ( همهگی مات و حیرتزده در یک دیگر مینگریم . نه، غلط بودم آن گاه که گفتم میدانستیم که به دنبال ِ چه ایم! ) مشعلی بر می افروزم می خزم در سراب و بدان منظر ِ خوف چشم بر می دوزم : خفته بر چربی و پوسیدهگی ِ تیره مغاک پدرانم را میبینم یک یک مُرده و خاک شده استخوانها همهگی از پی گوشت رُفته و پاک شده . چشمهاشان را میبینم تنها که هنوز زنده است و نگران میگردد در ته ِ کاسهی خشکیدهی خویش . من به زانو در میآیم و سر افکنده به زاری میگویم : « پدران، ای پدران ! نگرانیتان از چیست ؟ ما خطاهامان را معترفایم . به مکافات خطاهاست که اکنون ]اینسان سرگردانیم در زمانهایی مجهول به دیاری پر هول. وزن زنجیر کمرهامان را میشکند زخمهای تنمان خون میبارد و چنان باری از خفتمان بر دوش است که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم و نه آهی بر لب از بیم ... نگرانیتان از چیست؟ ما خطاهامان را معترفیم و به جبران خطاهامان میکوشیم. » |
پدران اما در پاسخ با نگاهی از نفرت سوی من می نگرند - با نگاهی که به آهی میماند - و به آرامی در کاسه سر چشمهاشان را میبینم ( انگورک ِ چندی از قیر ) که به حسرت میجوشد میکشد راه و فرو میچکد آهسته به خاک و به حسرت میماسد و تمام! همه رویایم این است. شاید این رویا اخطاری باشد. شاید این رویا میگوید کفاره نادانی ما ]چندان سنگین است که به جبرانش دیری باید هر زمان منتظر فاجعهیی دیگر باشیم. من نمیدانم تعبیرش چیست یا اشارت به چه دارد، اما همه زندهگی من شده این تلخ این کابوس این تکرار. ... راستی را مختوم من به تقدیر و به پیشانی و این گونه اباطیل ندارم باور . اگر از من شنوایی داری میگویم هر کسی قطرهی خُردی ست در این رود ِ عظیم که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است، و فشار آب است آن ناچاری که جهت بخش ِ حقیقی ست. ابلهان بگذار اسم اش را تقدیر کنند. حرف من این است: قطرهها باید آگاه شوند که به همکوشی بی شک میتوان بر جهت ِ تقدیری فایق شد. بیگمان ناآگاهیست آنچه آسان جو را وا میدارد که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر و مقدر را چیزی پندارد که نمییابد تغییر ... |
موج، میآمد، چون كوه و به ساحل میخورد !
از دل تیره امواج بلند آوا،
كه غریقی را در خویش فرو میبرد،
و غریوش را با مشت فرو میكشت،
نعرهای خسته و خونین ، بشریت را،
به كمك میطلبید:
- « آی آدمها ...
آی آدمها ... »
ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !
به خیالی كه قضا،
به گمانی كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاری بكند !
« دستی از غیب برون آید و كاری بكند »
هیچ یك حتی از جای نجنبیدیم !
آستینها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مهلكه - شاید - برهانیمش،
به كناری برسانیمش ! ...
موج، میآمد، چون كوه و به ساحل میریخت .
با غریوی،
كه به خواموشی میپیوست.
با غریقی كه در آن ورطه، به كفها، به هوا
چنگ میزد، میآویخت ...
ما نمیدانستیم
این كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است،
این نگونبخت كه اینگونه نگونسار شده است،
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان!
ن مابیم !
ما،
همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هاییم !
همه خاموش نشستیم و تماشا كردیم.
آن صدا، اما خاموش نشد.
- « ... آی آدمها ... »
آی آدمها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دایم، در پرواز است !
تا به دنیا دلی از هول ستم میلرزد،
خاطری آشفته ست،
دیدهای گریان است،
هر كجا دست نیاز بشری هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنین انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنیم،
آه اگر وسوسه نان را، یك لحظه فراموش كنیم،
« آی آدم ها » را
در همه جا میشنویم .
در پی آن همه خون، كه بر این خاك چكید،
ننگمان باد این جان !
شرممان باد این نان !
ما نشستیم و تماشا كردیم !
در شب تار جهان
در گذركاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !
در دل این همه آشوب و پریشانی
این از پای فرو میافتد،
اینكه بردار نگونسار شده ست،
اینكه با مرگ درافتاده است،
این هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
این منم،
این تو،
آن همسایه !
آن انسان،
این ماییم.
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هاییم !
این همه موج بلا در همه جا میبینیم،
« آی آدمها » را میشنویم،
نیك میدانیم،
دشتی از غیب نخواهد آمد
هیچ یك حتا یكبار نمیگوییم
با ستمكاری نادانی، اینگونه مدارا نكنیم
آستینها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را،
دانایی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش ... !
- « آی آدمها ... !
موج میآید ... »