تبليغاتX
گزیده‌ی نوشته‌های ادبی

گزیده‌ی نوشته‌های ادبی

گوشه‌هایی از نوشته‌های شاعران و نویسنده‌گان

با چشم‌ها

نام اثر: با چشم‌ها
شاعر: احـمــد شـامـلــو

تاریخ شعر: ۱۳۴۶

با چشم‌ها
ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.

فرياد برکشيدم:
« ــ اينک
      چراغ معجزه
      مَردُم!
تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردل
ی‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا
      از
      کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !
با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را! »

«ــ ديديم
      (گفتند خلق، نيم
ی)
پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»

نيمي به شاد
ی از دل
فرياد برکشيدند :
«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشن‌اش را!»
باری
من با دهان ِ حيرت گفتم :
« ــ ای یاوه
      یاوه
      یاوه،
      خلائق!

مستید و منگ؟
      یا به تظاهر
تزویر می‌کنید؟

از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائب‌اید و پاک و مسلمان
      نماز را
از چاوشان نیامده بانگی! »


هر گاوگَند چاله دهانی
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمی شد:
«ــ این گول بین که روشنی ِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.»

توفان ِ خنده‌ها...


« ــ خورشید را گذاشته،
      می‌خواهد
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خویش
بیچاره خلق را متـقــاعـد کند
      که شب
از نیمه نیز برنگذشته‌ست. »

توفان ِ خنده‌ها...






من
درد در رگان‌ام

حسرت در استخوان‌ام
چیزی نظیر ِ آتش در جان‌ام
      پـیـچـیــد.
سرتاسر ِ وجود ِ مرا
      گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفته‌گی ِ خورشید
جوشید از دو چشم‌ام.
از تلخی ِ تمامی ِ دریاها
در اشک ِ ناتوانی ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تـنهـاتـریـن حقیقت ِشان بود
احساس ِ واقـعـیـت ِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم ِ بی‌ریای رفـاقـت بود
با تابناکی‌اش
مفهوم ِ بی‌فریب ِ صـداقـت بود.

( ای کاش می‌توانستند
از آفـتـاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان

حتا
      با نان ِ خشک ِشان. ــ
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

افسوس!
      آفتاب
مفهوم ِ بی‌دریغ ِ عدالت بود و
آنان به عـــدل شـیـفـتــه بودند و
اکنون
با آفـتــاب‌گــونـــه‌یی
      آنان را
این‌گونه
      دل
      فـریــفــتــه بودند!

ای کاش می‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
      ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق ِ بی‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چـشـم ِ خویش ببینند
که خورشید ِشان کجاست
و بـاورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 21:32  توسط علی همتی  | 

نجوا ها


نام اثر: نجوا ها
شاعر: شـهـ
یـار قــنــبـــری
تاریخ شعر: 1358 - 1979


رُسـتـنـی ها کم نیست
مــن و تــو کــم بودیم
خـشــک و پــژمــرده
و تا روی زمین خم بودیم

گـفـتـنـی ها کم نیست
مـن و تــو کــم گفتیم
مثل هـذیـان دم مرگ از آغاز
چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی سبب از پائیز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دارقالی
بی سبب حتا پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را
در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم


من و تو كم خوانديم
من و تو وامانديم
من و تو كم ديديم
من و تو كم چيديم
من و تو كم گفتيم
وقت بيدار
ی ی فرياد
چه سنگين خفتيم !

من و تو کم بودیم
من و تو اما
در میدان ها
اینک اندازه
ی ما می خوانیم .

ما به اندازه ما می بینیم
ما به اندازه ما می چینیم
ما به اندازه ما می گوییم
ما به اندازه ما می روییم

من و تو
خم نه و
در هم نه و
کم هم نه
که می باید با هم باشیم .

من و تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم .

من و تو حق داریم
که به اندازه ما هم شده
با هم باشیم .

گفتنی ها کم نیست …

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 15:26  توسط علی همتی  | 

لالا لالا دیـــگـه بــســــه گل لاله


نام اثر: لالا لالا دیگه بسه گل لاله
شاعر: شـهـ
یـار قــنــبـــری
تاریخ شعر: 1359 - 1980

 لالالالا ديگه بسه گل لاله
نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو می
شناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می
ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست... رگبار باروته!
سزای عاشقای کرد ما اینه؟

نترس از گولهی دشمن گل لادن
که عزالدین و داره سرزمین من!
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر


دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث کرد دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتا با هم
دیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
بخون با من نترس از گوله
ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره !

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی کرد تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های سرخ آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/29ساعت 11:22  توسط علی همتی  | 

شب رفت

( به خاطر ماه بهمن كه ياد آور انقلاب ايران است !!! )

شب رفت
    ماه رفت
      ستاره رفت
        اما سحر نرسید !

تاریکی موندگار شد !
روز ِ دگر ،  نرسید !

...

گل کو ؟
    باغ کو ؟
      بهار کجاست ؟
این جا همش کویره !

دستای باغبون کجاست ؟ غنچه داره می میره !
رود امید و آرزو ،  رفت و رسید به مرداب !
چشمه شالی خشکید ! دریای عشق شد سراب !

...

آرش سبحانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 14:30  توسط علی همتی  | 

در آمد

تو به من خندیدی
و نمی‌دانستی
من به چه دل‌هره از باغ‌چه هم‌سایه
سیب را دزدیم

 باغ‌بان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه

 سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خک
 و تو رفتی و هنوز،
 سال‌هاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می‌دهد آزارم

 و من اندیشه‌کنان
غرق این پندارم
که چرا ،
خانه کوچک ما
سیب نداشت

حمید مصدق
در آمد (از منظومه آبی، خاکستری، سیاه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 22:49  توسط علی همتی  | 

عروسک كوكی

 

نام اثر:    عروسک كوكی
شاعر: فروغ فرخزاد
از مجموعه:  تولدی دیگر
تاریخ انتشار مجموعه شعر:
۱۳۴۳

  عروسک كوكی


بیش از این
ها، آه ، آری
بیش از این
‌ها می‌توان خاموش ماند

می‌توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یك سیگار
در گلی بی‌رنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار

می‌توان با پنجه‌های خشك
پرده را یك‌سو كشید و دید
در میان كوچه باران تند می‌بارد

كودكی با بادبادك‌های رنگیش
ایستاده زیر یك طاقی
گاری فرسوده‌ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترك می‌گوید

می‌توان بر جای باقی ماند
در كنار پرده ، اما كور ، اما كر

می‌توان فریاد زد
با صدایی سخت كاذب، سخت بیگانه
« دوست می‌دارم »

می‌توان در بازوان چیره یك مرد
ماده‌ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره چرمین
با دو پستان درشت سخت

می‌توان در بستر یك مست، یك دیوانه،
یك ولگرد
عصمت یك عشق را آلود

می‌توان با زیركی تحقیر كرد
هر معمای شگفتی را
می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت
می‌توان تنها به كشف پاسخی بیهوده
دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف

می‌توان یك عمر زانو زد
با سری افكنده، در پای ضریحی سرد
می‌توان در گور مجهولی خدا را دید
می‌توان با سكه‌ای ناچیز ایمان یافت
می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید
چون زیارت‌نامه‌خوانی پیر

می‌توان چون صفر
در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یك‌سان داشت

می‌توان چشم تو را در پیله قهرش
دكمه بی‌رنگ كفش كهنه‌ای پنداشت
می‌توان چون آب در گودال خود خشكید

می‌توان زیبایی یك لحظه را با شرم
مثل یك عكس سیاه مضحك فوری
در ته صندوق مخفی كرد

می‌توان در قاب خالی مانده یك روز
نقش یك محكوم، یا مغلوب، یا مصلوب
را آویخت

می‌توان با صورتك‌ها رخنه دیوار را پوشاند
می‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آویخت

می‌توان هم‌چون عروسك‌های كوكی بود
با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید
می‌توان در جعبه‌ای ماهوت
با تنی انباشته از كاه
سال‌ها در لابه‌لای تور و پولك خفت

می‌توان با هر فشار هرزه دستی
بی‌سبب فریاد كرد و گفت
« آه ، من بسیار خوش‌بختم »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 6:32  توسط علی همتی  | 

سفر نخستین (حمید مصدق)

با خود شبی به سیر و سفر رفتم
با سایه‌ام به گشت و گذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب
ادامه داشت
شب،
    با پیاله‌های پیاپی،
پایان نمی‌گرفت.
هر جام،
     جام خاطره‌ای بود.
در دل هزار پرسش و
     بر لب سکوت تلخ.
رفتیم رود را به تماشا
           که او تشست.
با اولین ستاره شب آغاز گشته بود.
با اولین پیاله
                شب ما.
شب ما را به سوی صبح،
سوی سپیده سحری می‌برد.
شب شهر خفته را،
خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود.
زاینده رود
  در دل مرداب می‌نشست
              که او برخاست
و دست‌های نحیفش را،
بر نرده‌های آهنی ساحل
آویخت
و سایه سیاه‌ش
بر روی آب‌های روان ریخت
بانگی ؟!
نه، ناله‌ای،
از سینه برکشید؛
و آن سکوت کامل ساحل را
آشفت
   - چونان نسیم،
    که برگ درختان را -
پنداشتی که زمزمه سایه،
در هیچ می‌نشست.
گفتی که واژه‌ها،
در حجم بی‌نهایت
نابود می‌شدند.
و باز هم سکوت.
گفتم
 - سکوت چیست ؟
  آری سکوت تو
  هرگز دلیل پایان نیست.
خندید.
    خنده ؟
       نه
که زهر خند خفته به لب بود.
این‌بار،
 گویی طنین صوت
می‌آمد
 از ژرفنای چاه شگرفی
مغموم
با واژه‌های درهم نامفهوم
 گفتی نه گفتگوست،
 که نجوایی.
 می‌گفت:
   گفتی سکوت ؟
 
  هرگز!
   گاهی سکوت، واژه گویایی‌ست
یک اسب شیهه می‌کشد و
                         سرنوشت ما،
 تغییر می‌کند.
 
حاصل چه بود آن‌همه فریاد را
                                 که من؟

گر شیهه بود شیوم من
                             شاید
اما
شیون به هیچ کار نیامد
و سوگواری،
درماتم گلی که به گرداب برگذشت
 
بیهوده.
آن شب که دست من،
 از دشت چید آن شقایق وحشی را

آن‌گاه
برگ درخت توت دم دستش را
    چید

 با من،
 دشتی پر از شقایق،
دشتی پر از شقایق وحشی بود.

آن‌گاه،
برگ درخت توت،
رها
بر آب،
می‌رفت
ما نیز،
بر ساحلی که خلوت و خاموشی،
 و پاسی از شبانه گذشته، رفتیم.
نه رفتنی مصمم،
 که گام‌های تفرج بود.
 - بی آن‌که قصد گردش و تفریحی -
 با مرد کشت سوخته‌ای،
     گرم گشت،
           می‌رفتم.
و انحنای گرده او،
پنداشتی که بار مصیبت را،
بر خویش می‌کشید.

پرسیدم‌ش که

 رود آن خشمناک رود
گفتی چه شد ؟
 به دامن مرداب‌ها نشست ؟

 ناگاه ایستاد
چشم‌ش به چشم خسته من افتاد
- بر دیدگان خسته خواب آلود-
می‌گفت:

 گفتی چه؟
رود ؟
آن خشمناک رود ؟

لختی سکوت کرد
سپس افزود:

 هیهات!
الحق که ما چه پست و پلیدیم؛
 
و من،
    علی الخصوص

من رود پاک را،
در لحظه‌های خشم،
در ذهن خود به دامن مرداب برده‌ام
بیچاره من که خرمن عمرم را
 
با دست خویشتن
در شعله‌های آتش خشمم نشانده‌ام.
بر کام ما نگشت و نکردیم
کاری که چرخ نگردد
این گرد گرد چرخ کهن گشت و
            کشت و
                     گشت
 ما روزهای معرکه در خواب بوده‌ایم

آن‌گاه می‌گریست،
    
 که من گفتم:

 این جای گریه نیست
 
آرام گریه کن
که هق هق گریستن تو سکوت را

دیم صدای هق هق او اوج می‌گرفت
 گفتم:

بگذر ز گریه مرد
آن‌جا نگاه کن
آن پرخروش رود خروشنده
     
 اینک این، خاموش

 در پاسخم سرود:

 آری، شگفت رود!
 
اما شگفت نیست ؟
آن پرخروش رود خروشنده‌ای
                     که در من بود ؟
 
اینک: این در بطالت،
در یاس، در کدورت خود، تنها.
تابنده آفتاب،
 
از ما دریغ داشت طلوعش را.
آیا
این خیل‌خواب درخور خرگوشان
از چشم خلق خیمه نخواهد کند؟

 آن‌گاه می فروش
 ما را به یک پیاله محبت کرد.
 در امتداد رود ما، گفتگوکنان،
                         رفتیم
گفتم:

 هنوز هم ؟
 شاید که آب رفته به جوی ‌آید

 خندید، یعنی،
 گیرم که آب رفته به جوی آید؛
 با آبروی رفته، چه باید کرد ؟

 می‌گفت:
  در سرزمین هرز
 
 
سرشاخه‌های سبز
                     
 
نمی‌روید
دیدم:
ایمان به ناامیدی بسیار خویش داشت، که ترسیدم.
از دور عابری،
 با سوزنک زمزمه‌ای،
گرم ناله بود
هر کاو نکاشت مهر و زخوبی
                            ]
گلی نچید
 در رهگذر باد نگهبان لاله بود

گفتم:
  
 
شب دیرگاه شد !
 دستان سایه جانب من آمد
یعنی، برو-که رخصت رفتن داد-
رفتم
درانتهای جاده نگاهم بر او فتاد
او بود، از روی نرده،
خم شده
روی رود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 2:31  توسط علی همتی  | 

سپاس داریم فراگیری را (در ستایش آموختن)

شاید بیشتر شعرهای برشت به شکل نثر برگردان شده باشد، اما به هر حال، دو برگردان از یک اثر وی را در زیر آورده‌ام. امید است همه‌گی بر مراتب فضل خود قانع مباشیم و به‌دان‌چه می‌دانیم بسنده نكنیم!
 

سپاس داریم فراگیری را

 

فراگیرید ساده‌ترین چیزها را.
برای شما كه اكنون فرصتی دست داده
یاد گیری هرگز خیلی دیر نیست
از الف‌با آغاز كیند، اما كافی نیست
با این حال آن را به‌خوبی فرا گیرید
.
نگذارید دانستنی‌ها شما را دل سرد سازند
.
از هم‌اكنون شروع كنید
!
شما باید همه چیز را فرا گیرید
!
سكان هدایت كشتی در دست شماست

دانش اندوز، جوینده علم باش!
تو كه در نوان‌خانه‌ای
!
تو كه در بندی
!
و تو كدبانوی خانه
!
و مرد شصت ساله
!
در اندیشه خانه مدرسه باش تو كه بی‌خانمانی
!
بر فهم خود بیفزا تو كه از سرما می‌لرزی
!
ای گرسنه به كتاب دست یاز
كه كتاب یك سلاح است
...

 

ای برادر، از سووال كردن مهراس
بر مراتب فضل خود قانع مباش
و به‌دان‌چه می‌دانی بسنده مكن
به خود بنگر! آن چه ندانی، ندانی
پیوسته بر دانش خود بیفزایید،
جهان بینی خود را وسعت بخشید
!
انگشت ابهام خود را
بر روی هر موضوعی بنهید
و از خود بپرسید
:
این موضوع از كجا آمده
و این مطلب از كجا آمده.

در ستایش آموختن

 

یاد بگیر، ساده‌ترین چیزها را !
برای آنان كه بخواهند یاد بگیرند،
هرگز دیر نیست
.
الف‌با را یاد بگیر! كافی نیست ؛ اما
آن را یاد بگیر! مگذار دل سردت كنند
!
دست به كار شو ! تو همه چیز را باید بدانی
.
تو باید رهبری را به دست گیری
.

 

ای آن كه در تبعیدی ، یاد بگیر !
ای آن كه در زندانی ، یاد گیر
!
ای زنی كه در خانه نشسته یی ، یاد بگیر
!
ای انسان شصت ساله ، یاد بگیر
!
تو باید رهبری را به دست گیری
.
ای آن‌كه بی‌خانمانی، در پی درس و مدرسه باش
ای آن‌كه از سرما می‌لرزی ، چیزی بیاموز !
ای آن‌كه گرسنه‌گی می‌كشی ، كتابی به‌دست گیر
!
این خود سلاحی ست
.
تو باید رهبری را به دست گیری
.


ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن

مگذار كه با زور، پذیرنده‌ات كنند
.
خود به دنبال اش بگرد
!
آن چه را كه خود نیاموخته‌ای
انگار كن كه نمی‌دانی
.
صورت حساب‌ات را خودت جمع بزن
!
این تویی كه باید بپردازی‌اش
.
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: این ، برای چیست ؟
تو باید رهبری را به دست گیری
.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 17:49  توسط علی همتی  | 

(از حمید مصدق)

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی می خواهد من و تو ما نه‌شویم
خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یک پارچه گی را در شرق

باز برپا نکنیم؟

از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نه‌کنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخید؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟

تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم ،‌ تو اگر برخیزی ، همه بر می خیزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 6:27  توسط علی همتی  | 

گوشه‌هایی از پیغام شاملو

احمد شاملو گزینه‌یی از اشعارش از 1358 تا سال 1369 را تحت عنوان «مـدایـح بـی صـلـه» چاپ کرد. گوشه‌هایی از اثری با عنوان « پـیـغــام » از آن مجموعه را در ادامه می‌نویسم.

...

- آه، مختوم قلی

این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی

 ]می گذرد

بر دو چشم نگران من ؟

این چه پیغام پر از رمز پر از رازی‌ست

که کشد عربده بی‌گفتار

این چنین از تک کابوس شبان من ؟

خواب ِ سنگین پریشانی‌ست

لیک اشارت به مجازش نیست

به گمان من .

 

خواب می بینم

چند تن مَردیم

در ظلمات ِ قیرین ِ شبان گاهی

که به گورستانی بی تاریخ

پی چیزی می‌گردیم .

...

بیل و کج بیل و کلنگ

بی امان در کار است

تا ز رازی که به کشف‌اش می‌کوشیم

پرده بردارد .

( آه مختوم قلی

باره‌ها دیده‌ام این رویا را

با سری خالی

با نگاهی عریان )

ناگهان

مدخل ِ سردابی

آنک !

( همه‌گی

مات و حیرت‌زده در یک دیگر می‌نگریم .

نه، غلط بودم آن گاه که گفتم می‌دانستیم

که به دنبال ِ چه ایم! )

 

مشعلی بر می افروزم

می خزم در سراب

و بدان منظر ِ خوف

چشم بر می دوزم :

 

خفته بر چربی و پوسیده‌گی ِ تیره مغاک

پدرانم را می‌بینم یک یک

مُرده و خاک شده

استخوان‌ها همه‌گی از پی گوشت

رُفته و پاک شده .

 

چشم‌هاشان را می‌بینم تنها

که هنوز

زنده است و نگران می‌گردد

در ته ِ کاسه‌ی خشکیده‌ی خویش .

من به زانو در می‌آیم

و سر افکنده به زاری می‌گویم :

 

« پدران، ای پدران !

نگرانی‌تان از چیست ؟

ما خطاهامان را معترف‌ایم .

به مکافات خطاهاست که اکنون

 ]این‌سان سرگردانیم

در زمان‌هایی مجهول

به دیاری پر هول.

وزن زنجیر کمرهامان را می‌شکند

زخم‌های تن‌مان خون می‌بارد

و چنان باری از خفت‌مان بر دوش است

که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم

و نه آهی بر لب از بیم ...

 

نگرانی‌تان از چیست؟

ما خطاهامان را معترفیم

و به جبران خطاهامان می‌کوشیم. »

 

 

پدران

 اما

 در پاسخ

با نگاهی از نفرت

سوی من می نگرند

 - با نگاهی که به آهی می‌ماند -

و به آرامی

 در کاسه سر

چشم‌هاشان را

 می‌بینم

 ( انگورک ِ چندی از قیر )

که به حسرت می‌جوشد

می‌کشد راه و فرو می‌چکد آهسته به خاک

و به حسرت می‌ماسد

 

و تمام!

 

 

 

همه رویایم این است.

 

شاید این رویا اخطاری باشد.

شاید این رویا می‌گوید کفاره نادانی ما

 ]چندان سنگین است

که به جبرانش دیری باید

هر زمان منتظر فاجعه‌یی دیگر باشیم.

من نمی‌دانم تعبیرش چیست

یا اشارت به چه دارد، اما

همه زنده‌گی من شده این تلخ

 این کابوس

 این تکرار.

...

راستی را

 مختوم

من به تقدیر و به پیشانی و این گونه اباطیل

 ندارم باور .

 

اگر از من شنوایی داری

 می‌گویم

هر کسی قطره‌ی خُردی ست در این رود ِ عظیم

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است،

و فشار آب است

 آن ناچاری

که جهت بخش ِ حقیقی ست.

ابلهان

 بگذار

 اسم اش را

  تقدیر کنند.

 

حرف من این است:

قطره‌ها باید آگاه شوند

که به هم‌کوشی

 بی شک

می‌توان بر جهت ِ تقدیری فایق شد.

 

بی‌گمان ناآگاهی‌ست

آن‌چه آسان جو را وا می‌دارد

که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدر را

 چیزی پندارد

که نمی‌یابد تغییر

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 15:52  توسط علی همتی  | 

ما، همان جمع پراكنده ... ( از فریدون مشیری)

موج، می‌آمد، چون كوه و به ساحل می‌خورد !

 

از دل تیره امواج بلند آوا،

         كه غریقی را در خویش فرو می‌برد،

و غریوش را با مشت فرو می‌كشت،

نعره‌ای خسته و خونین ، بشریت را،

به كمك می‌طلبید:

        - « آی آدم‌ها ...

        آی آدم‌ها ... »

 

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !

به خیالی كه قضا،

به گمانی كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاری بكند !

« دستی از غیب برون آید و كاری بكند »

هیچ یك حتی از جای نجنبیدیم !

آستین‌ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،

تا از آن مهلكه - شاید - برهانیمش،

به كناری برسانیمش ! ...

 

موج، می‌آمد، چون كوه و به ساحل می‌ریخت .

با غریوی،

         كه به خواموشی می‌پیوست.

با غریقی كه در آن ورطه، به كف‌ها، به هوا

                                چنگ می‌زد، می‌آویخت ...

 

ما نمی‌دانستیم

این كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است،

این نگون‌بخت كه این‌گونه نگون‌سار شده است،

این منم،

        این تو،

               آن همسایه،

                       آن انسان!

                                ن مابیم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هاییم !

 

همه خاموش نشستیم و تماشا كردیم.

آن صدا، اما خاموش نشد.

- « ... آی آدم‌ها ... »

         آی آدم‌ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دایم، در پرواز است !

تا به دنیا دلی از هول ستم می‌لرزد،

       خاطری آشفته ست،

       دیده‌ای گریان است،

هر كجا دست نیاز بشری هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنین انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان، گوش كنیم،

آه اگر وسوسه نان را، یك لحظه فراموش كنیم،

« آی آدم ها » را

          در همه جا می‌شنویم .

 

در پی آن همه خون، كه بر این خاك چكید،

ننگ‌مان باد این جان !

شرم‌مان باد این نان !

ما نشستیم و تماشا كردیم !

 

در شب تار جهان

در گذركاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !

در دل این همه آشوب و پریشانی

این از پای فرو می‌افتد،

این‌كه بردار نگون‌سار شده ست،

این‌كه با مرگ درافتاده است،

این هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

این منم،

         این تو،

               آن همسایه !

                       آن انسان،

                              این ماییم.

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هاییم !

 

این همه موج بلا در همه جا می‌بینیم،

« آی آدم‌ها » را می‌شنویم،

نیك می‌دانیم،

دشتی از غیب نخواهد آمد

هیچ یك حتا یك‌بار نمی‌گوییم

با ستم‌كاری نادانی، این‌گونه مدارا نكنیم

آستین‌ها را بالا بزنیم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش

 

مهربانی را،

         دانایی را،

بر بلندای جهان،

بنشانیمش ... !

 

- « آی آدم‌ها ... !

موج می‌آید ... »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 6:53  توسط علی همتی  | 

آی آدم ها (از نیما یوشیج)

آی آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یك نفر در آب دارد می‌سپارد جان .
یك نفر دارد كه دست و پای دایم می‌زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید .
یك نفر در آب دارد می‌كند بیهوده جان قربان !

آی آدم‌ها كه بر ساحل بساط دل‌گشا دارید !
نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛
یك نفر در آب می‌خواند شما را .

موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد
باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی‌تابیش افزون
می‌كند زین آب‌ها بیرون
گاه سر، گه پا .
آی آدم‌ها !
او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،
می‌زند فریاد و امید كمك دارد
آی آدم‌ها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید !

موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش
می‌رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می‌آید :
 - « آی آدم‌ها ... »
و صدای باد هر دم دل‌گزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب‌های دور نزدیك
یاز در گوش این نداها :
- « آی آدم‌ها ... »
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 17:1  توسط علی همتی  |