تبليغاتX
گزیده‌ی نوشته‌های ادبی

گزیده‌ی نوشته‌های ادبی

گوشه‌هایی از نوشته‌های شاعران و نویسنده‌گان

سفر نخستین (حمید مصدق)

با خود شبی به سیر و سفر رفتم
با سایه‌ام به گشت و گذر رفتم
با سایه گفتگوی من آن شب
ادامه داشت
شب،
    با پیاله‌های پیاپی،
پایان نمی‌گرفت.
هر جام،
     جام خاطره‌ای بود.
در دل هزار پرسش و
     بر لب سکوت تلخ.
رفتیم رود را به تماشا
           که او تشست.
با اولین ستاره شب آغاز گشته بود.
با اولین پیاله
                شب ما.
شب ما را به سوی صبح،
سوی سپیده سحری می‌برد.
شب شهر خفته را،
خاموش زیر چتر سیاهش گرفته بود.
زاینده رود
  در دل مرداب می‌نشست
              که او برخاست
و دست‌های نحیفش را،
بر نرده‌های آهنی ساحل
آویخت
و سایه سیاه‌ش
بر روی آب‌های روان ریخت
بانگی ؟!
نه، ناله‌ای،
از سینه برکشید؛
و آن سکوت کامل ساحل را
آشفت
   - چونان نسیم،
    که برگ درختان را -
پنداشتی که زمزمه سایه،
در هیچ می‌نشست.
گفتی که واژه‌ها،
در حجم بی‌نهایت
نابود می‌شدند.
و باز هم سکوت.
گفتم
 - سکوت چیست ؟
  آری سکوت تو
  هرگز دلیل پایان نیست.
خندید.
    خنده ؟
       نه
که زهر خند خفته به لب بود.
این‌بار،
 گویی طنین صوت
می‌آمد
 از ژرفنای چاه شگرفی
مغموم
با واژه‌های درهم نامفهوم
 گفتی نه گفتگوست،
 که نجوایی.
 می‌گفت:
   گفتی سکوت ؟
 
  هرگز!
   گاهی سکوت، واژه گویایی‌ست
یک اسب شیهه می‌کشد و
                         سرنوشت ما،
 تغییر می‌کند.
 
حاصل چه بود آن‌همه فریاد را
                                 که من؟

گر شیهه بود شیوم من
                             شاید
اما
شیون به هیچ کار نیامد
و سوگواری،
درماتم گلی که به گرداب برگذشت
 
بیهوده.
آن شب که دست من،
 از دشت چید آن شقایق وحشی را

آن‌گاه
برگ درخت توت دم دستش را
    چید

 با من،
 دشتی پر از شقایق،
دشتی پر از شقایق وحشی بود.

آن‌گاه،
برگ درخت توت،
رها
بر آب،
می‌رفت
ما نیز،
بر ساحلی که خلوت و خاموشی،
 و پاسی از شبانه گذشته، رفتیم.
نه رفتنی مصمم،
 که گام‌های تفرج بود.
 - بی آن‌که قصد گردش و تفریحی -
 با مرد کشت سوخته‌ای،
     گرم گشت،
           می‌رفتم.
و انحنای گرده او،
پنداشتی که بار مصیبت را،
بر خویش می‌کشید.

پرسیدم‌ش که

 رود آن خشمناک رود
گفتی چه شد ؟
 به دامن مرداب‌ها نشست ؟

 ناگاه ایستاد
چشم‌ش به چشم خسته من افتاد
- بر دیدگان خسته خواب آلود-
می‌گفت:

 گفتی چه؟
رود ؟
آن خشمناک رود ؟

لختی سکوت کرد
سپس افزود:

 هیهات!
الحق که ما چه پست و پلیدیم؛
 
و من،
    علی الخصوص

من رود پاک را،
در لحظه‌های خشم،
در ذهن خود به دامن مرداب برده‌ام
بیچاره من که خرمن عمرم را
 
با دست خویشتن
در شعله‌های آتش خشمم نشانده‌ام.
بر کام ما نگشت و نکردیم
کاری که چرخ نگردد
این گرد گرد چرخ کهن گشت و
            کشت و
                     گشت
 ما روزهای معرکه در خواب بوده‌ایم

آن‌گاه می‌گریست،
    
 که من گفتم:

 این جای گریه نیست
 
آرام گریه کن
که هق هق گریستن تو سکوت را

دیم صدای هق هق او اوج می‌گرفت
 گفتم:

بگذر ز گریه مرد
آن‌جا نگاه کن
آن پرخروش رود خروشنده
     
 اینک این، خاموش

 در پاسخم سرود:

 آری، شگفت رود!
 
اما شگفت نیست ؟
آن پرخروش رود خروشنده‌ای
                     که در من بود ؟
 
اینک: این در بطالت،
در یاس، در کدورت خود، تنها.
تابنده آفتاب،
 
از ما دریغ داشت طلوعش را.
آیا
این خیل‌خواب درخور خرگوشان
از چشم خلق خیمه نخواهد کند؟

 آن‌گاه می فروش
 ما را به یک پیاله محبت کرد.
 در امتداد رود ما، گفتگوکنان،
                         رفتیم
گفتم:

 هنوز هم ؟
 شاید که آب رفته به جوی ‌آید

 خندید، یعنی،
 گیرم که آب رفته به جوی آید؛
 با آبروی رفته، چه باید کرد ؟

 می‌گفت:
  در سرزمین هرز
 
 
سرشاخه‌های سبز
                     
 
نمی‌روید
دیدم:
ایمان به ناامیدی بسیار خویش داشت، که ترسیدم.
از دور عابری،
 با سوزنک زمزمه‌ای،
گرم ناله بود
هر کاو نکاشت مهر و زخوبی
                            ]
گلی نچید
 در رهگذر باد نگهبان لاله بود

گفتم:
  
 
شب دیرگاه شد !
 دستان سایه جانب من آمد
یعنی، برو-که رخصت رفتن داد-
رفتم
درانتهای جاده نگاهم بر او فتاد
او بود، از روی نرده،
خم شده
روی رود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 2:31  توسط علی همتی  | 

سپاس داریم فراگیری را (در ستایش آموختن)

شاید بیشتر شعرهای برشت به شکل نثر برگردان شده باشد، اما به هر حال، دو برگردان از یک اثر وی را در زیر آورده‌ام. امید است همه‌گی بر مراتب فضل خود قانع مباشیم و به‌دان‌چه می‌دانیم بسنده نكنیم!
 

سپاس داریم فراگیری را

 

فراگیرید ساده‌ترین چیزها را.
برای شما كه اكنون فرصتی دست داده
یاد گیری هرگز خیلی دیر نیست
از الف‌با آغاز كیند، اما كافی نیست
با این حال آن را به‌خوبی فرا گیرید
.
نگذارید دانستنی‌ها شما را دل سرد سازند
.
از هم‌اكنون شروع كنید
!
شما باید همه چیز را فرا گیرید
!
سكان هدایت كشتی در دست شماست

دانش اندوز، جوینده علم باش!
تو كه در نوان‌خانه‌ای
!
تو كه در بندی
!
و تو كدبانوی خانه
!
و مرد شصت ساله
!
در اندیشه خانه مدرسه باش تو كه بی‌خانمانی
!
بر فهم خود بیفزا تو كه از سرما می‌لرزی
!
ای گرسنه به كتاب دست یاز
كه كتاب یك سلاح است
...

 

ای برادر، از سووال كردن مهراس
بر مراتب فضل خود قانع مباش
و به‌دان‌چه می‌دانی بسنده مكن
به خود بنگر! آن چه ندانی، ندانی
پیوسته بر دانش خود بیفزایید،
جهان بینی خود را وسعت بخشید
!
انگشت ابهام خود را
بر روی هر موضوعی بنهید
و از خود بپرسید
:
این موضوع از كجا آمده
و این مطلب از كجا آمده.

در ستایش آموختن

 

یاد بگیر، ساده‌ترین چیزها را !
برای آنان كه بخواهند یاد بگیرند،
هرگز دیر نیست
.
الف‌با را یاد بگیر! كافی نیست ؛ اما
آن را یاد بگیر! مگذار دل سردت كنند
!
دست به كار شو ! تو همه چیز را باید بدانی
.
تو باید رهبری را به دست گیری
.

 

ای آن كه در تبعیدی ، یاد بگیر !
ای آن كه در زندانی ، یاد گیر
!
ای زنی كه در خانه نشسته یی ، یاد بگیر
!
ای انسان شصت ساله ، یاد بگیر
!
تو باید رهبری را به دست گیری
.
ای آن‌كه بی‌خانمانی، در پی درس و مدرسه باش
ای آن‌كه از سرما می‌لرزی ، چیزی بیاموز !
ای آن‌كه گرسنه‌گی می‌كشی ، كتابی به‌دست گیر
!
این خود سلاحی ست
.
تو باید رهبری را به دست گیری
.


ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن

مگذار كه با زور، پذیرنده‌ات كنند
.
خود به دنبال اش بگرد
!
آن چه را كه خود نیاموخته‌ای
انگار كن كه نمی‌دانی
.
صورت حساب‌ات را خودت جمع بزن
!
این تویی كه باید بپردازی‌اش
.
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: این ، برای چیست ؟
تو باید رهبری را به دست گیری
.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 17:49  توسط علی همتی  | 

(از حمید مصدق)

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی می خواهد من و تو ما نه‌شویم
خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یک پارچه گی را در شرق

باز برپا نکنیم؟

از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نه‌کنیم

من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخید؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟

تو مپندار که این خاموشی من
هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم ،‌ تو اگر برخیزی ، همه بر می خیزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 6:27  توسط علی همتی  | 

گوشه‌هایی از پیغام شاملو

احمد شاملو گزینه‌یی از اشعارش از 1358 تا سال 1369 را تحت عنوان «مـدایـح بـی صـلـه» چاپ کرد. گوشه‌هایی از اثری با عنوان « پـیـغــام » از آن مجموعه را در ادامه می‌نویسم.

...

- آه، مختوم قلی

این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی

 ]می گذرد

بر دو چشم نگران من ؟

این چه پیغام پر از رمز پر از رازی‌ست

که کشد عربده بی‌گفتار

این چنین از تک کابوس شبان من ؟

خواب ِ سنگین پریشانی‌ست

لیک اشارت به مجازش نیست

به گمان من .

 

خواب می بینم

چند تن مَردیم

در ظلمات ِ قیرین ِ شبان گاهی

که به گورستانی بی تاریخ

پی چیزی می‌گردیم .

...

بیل و کج بیل و کلنگ

بی امان در کار است

تا ز رازی که به کشف‌اش می‌کوشیم

پرده بردارد .

( آه مختوم قلی

باره‌ها دیده‌ام این رویا را

با سری خالی

با نگاهی عریان )

ناگهان

مدخل ِ سردابی

آنک !

( همه‌گی

مات و حیرت‌زده در یک دیگر می‌نگریم .

نه، غلط بودم آن گاه که گفتم می‌دانستیم

که به دنبال ِ چه ایم! )

 

مشعلی بر می افروزم

می خزم در سراب

و بدان منظر ِ خوف

چشم بر می دوزم :

 

خفته بر چربی و پوسیده‌گی ِ تیره مغاک

پدرانم را می‌بینم یک یک

مُرده و خاک شده

استخوان‌ها همه‌گی از پی گوشت

رُفته و پاک شده .

 

چشم‌هاشان را می‌بینم تنها

که هنوز

زنده است و نگران می‌گردد

در ته ِ کاسه‌ی خشکیده‌ی خویش .

من به زانو در می‌آیم

و سر افکنده به زاری می‌گویم :

 

« پدران، ای پدران !

نگرانی‌تان از چیست ؟

ما خطاهامان را معترف‌ایم .

به مکافات خطاهاست که اکنون

 ]این‌سان سرگردانیم

در زمان‌هایی مجهول

به دیاری پر هول.

وزن زنجیر کمرهامان را می‌شکند

زخم‌های تن‌مان خون می‌بارد

و چنان باری از خفت‌مان بر دوش است

که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم

و نه آهی بر لب از بیم ...

 

نگرانی‌تان از چیست؟

ما خطاهامان را معترفیم

و به جبران خطاهامان می‌کوشیم. »

 

 

پدران

 اما

 در پاسخ

با نگاهی از نفرت

سوی من می نگرند

 - با نگاهی که به آهی می‌ماند -

و به آرامی

 در کاسه سر

چشم‌هاشان را

 می‌بینم

 ( انگورک ِ چندی از قیر )

که به حسرت می‌جوشد

می‌کشد راه و فرو می‌چکد آهسته به خاک

و به حسرت می‌ماسد

 

و تمام!

 

 

 

همه رویایم این است.

 

شاید این رویا اخطاری باشد.

شاید این رویا می‌گوید کفاره نادانی ما

 ]چندان سنگین است

که به جبرانش دیری باید

هر زمان منتظر فاجعه‌یی دیگر باشیم.

من نمی‌دانم تعبیرش چیست

یا اشارت به چه دارد، اما

همه زنده‌گی من شده این تلخ

 این کابوس

 این تکرار.

...

راستی را

 مختوم

من به تقدیر و به پیشانی و این گونه اباطیل

 ندارم باور .

 

اگر از من شنوایی داری

 می‌گویم

هر کسی قطره‌ی خُردی ست در این رود ِ عظیم

که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است،

و فشار آب است

 آن ناچاری

که جهت بخش ِ حقیقی ست.

ابلهان

 بگذار

 اسم اش را

  تقدیر کنند.

 

حرف من این است:

قطره‌ها باید آگاه شوند

که به هم‌کوشی

 بی شک

می‌توان بر جهت ِ تقدیری فایق شد.

 

بی‌گمان ناآگاهی‌ست

آن‌چه آسان جو را وا می‌دارد

که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدر را

 چیزی پندارد

که نمی‌یابد تغییر

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 15:52  توسط علی همتی  |