گوشههایی از پیغام شاملو
احمد شاملو گزینهیی از اشعارش از 1358 تا سال 1369 را تحت عنوان «مـدایـح بـی صـلـه» چاپ کرد. گوشههایی از اثری با عنوان « پـیـغــام » از آن مجموعه را در ادامه مینویسم.
|
... - آه، مختوم قلی این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی ]می گذرد بر دو چشم نگران من ؟ این چه پیغام پر از رمز پر از رازیست که کشد عربده بیگفتار این چنین از تک کابوس شبان من ؟ خواب ِ سنگین پریشانیست لیک اشارت به مجازش نیست به گمان من . خواب می بینم چند تن مَردیم در ظلمات ِ قیرین ِ شبان گاهی که به گورستانی بی تاریخ پی چیزی میگردیم . ... بیل و کج بیل و کلنگ بی امان در کار است تا ز رازی که به کشفاش میکوشیم پرده بردارد . ( آه مختوم قلی بارهها دیدهام این رویا را با سری خالی با نگاهی عریان ) ناگهان مدخل ِ سردابی آنک ! ( همهگی مات و حیرتزده در یک دیگر مینگریم . نه، غلط بودم آن گاه که گفتم میدانستیم که به دنبال ِ چه ایم! ) مشعلی بر می افروزم می خزم در سراب و بدان منظر ِ خوف چشم بر می دوزم : خفته بر چربی و پوسیدهگی ِ تیره مغاک پدرانم را میبینم یک یک مُرده و خاک شده استخوانها همهگی از پی گوشت رُفته و پاک شده . چشمهاشان را میبینم تنها که هنوز زنده است و نگران میگردد در ته ِ کاسهی خشکیدهی خویش . من به زانو در میآیم و سر افکنده به زاری میگویم : « پدران، ای پدران ! نگرانیتان از چیست ؟ ما خطاهامان را معترفایم . به مکافات خطاهاست که اکنون ]اینسان سرگردانیم در زمانهایی مجهول به دیاری پر هول. وزن زنجیر کمرهامان را میشکند زخمهای تنمان خون میبارد و چنان باری از خفتمان بر دوش است که نه اشکی بر چشم توانیم آورد از شرم و نه آهی بر لب از بیم ... نگرانیتان از چیست؟ ما خطاهامان را معترفیم و به جبران خطاهامان میکوشیم. » |
پدران اما در پاسخ با نگاهی از نفرت سوی من می نگرند - با نگاهی که به آهی میماند - و به آرامی در کاسه سر چشمهاشان را میبینم ( انگورک ِ چندی از قیر ) که به حسرت میجوشد میکشد راه و فرو میچکد آهسته به خاک و به حسرت میماسد و تمام! همه رویایم این است. شاید این رویا اخطاری باشد. شاید این رویا میگوید کفاره نادانی ما ]چندان سنگین است که به جبرانش دیری باید هر زمان منتظر فاجعهیی دیگر باشیم. من نمیدانم تعبیرش چیست یا اشارت به چه دارد، اما همه زندهگی من شده این تلخ این کابوس این تکرار. ... راستی را مختوم من به تقدیر و به پیشانی و این گونه اباطیل ندارم باور . اگر از من شنوایی داری میگویم هر کسی قطرهی خُردی ست در این رود ِ عظیم که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است، و فشار آب است آن ناچاری که جهت بخش ِ حقیقی ست. ابلهان بگذار اسم اش را تقدیر کنند. حرف من این است: قطرهها باید آگاه شوند که به همکوشی بی شک میتوان بر جهت ِ تقدیری فایق شد. بیگمان ناآگاهیست آنچه آسان جو را وا میدارد که سراشیبی را نام بگذارد تقدیر و مقدر را چیزی پندارد که نمییابد تغییر ... |
